ما مدّعیان صف اوّل بودیم...

۳۷ مطلب با موضوع «خاطره کده» ثبت شده است

آخه فقط 50 روزه که...

بعد از یک ماه از آغاز سال تحصیلی،

قرار بود از طلبه های پایه اوّل، امتحان شفاهی بگیره.

خیلی استرس امتحان داشتن و مدام ازش سؤال می پرسیدن که: استاد امتحان سخته؟! استاد چطوری امتحان می گیرید؟ استاد...

تک به تک وارد اتاق می شدن و 10 تا 15 دقیقه ای امتحان طول می کشید.

برای اینکه استرس بچه ها کم بشه و راحت تر بتونن جواب بدن، اوّل که وارد می شدن یه قدری باهاشون صحبت می کرد؛ از اوضاع و احوال، از اینکه دلشون برای خانواده تنگ شده یا نه؟ روابطشون با دوست و رفیقهای جدیدشون خوبه یا نه؟ درسها براشون سخته یا راحت؟ حسّ و حال مطالعه و مباحثه دارن یا نه؟ و...

...

یکی دو سالی از بقیه بچه ها بزرگتر بود و البته قیافه جا افتاده تری هم داشت؛ از نوجوانی در اومده بود و برای خودش جوانی شده بود.

از جنوب کشور اومده بود «مشهد» و تو این یک ماه، فرصتی دست نداده بود که سری به خانواده اش بزنه.

...

ـ دلت برای خانواده ات تنگ شده؟

(در حالیکه توقع داشت جواب بده: نه خیلی...)

گفت: آره، خیلی! مخصوصا برای مادرم. آخه فقط 50 روزه که از دنیا رفته...

و چشمانی که می رفت به اشک بنشینه...

و جوانی که بدون بدرقۀ مادرانه، راهی دیار غربت شده بود...

...

یاد روزی افتاد که خودش می خواست وارد حوزه بشه!

مادرش رفته بود «کربلا»؛

وقتی که از پدر خداحافظی می کنه و با چمدون از خونه خارج میشه، جای خالی مادر رو خوب حسّ میکنه و قطره اشکی ناخواسته بر گونه اش جاری می شه...

اما این کجا و آن کجا!؟

 

#خاطره_کده

#طلبه_کده

۲۹ مهر ۰۰ ، ۰۶:۳۰ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

حراجستون

تو صف نونوایی واستاده بودم.

روی دیوار، اطلاعیه ای از مسجد «حضرت اباالفضل» (علیه السلام) و برنامه های تابستانی برای بچه ها و کمک های مؤمنانه به فقراء و... زده بود.

از آقای جلوی خودم پرسیدم آقا این مسجد کجاست؟

با حالت غیر مطمئن آدرس داد، طوری که منم مطمئن نشدم که مسجد واقعا اونجا باشه.

یه آقا پسر سوم یا چهارم ابتدایی از پشت سرم گفت مسجد آخر همین خیابون سمت راسته.

بعد به اسم یکی از خادمین افتخاری مسجد که انتهای آگهی خورده بود اشاره کرد و گفت: «اینم صاحبکارمه».

گفتم صاحب کارته؟!

گفت آره، و به سوپرمارکتی «حرّاجستون» اون سمت خیابون اشاره کرد که یه پیرمردی هم دم درش، روی چهارپایه نشسته بود.

بهش گفتم تو کلاسای مسجدم شرکت می کنی؟

گفت: نه بابا، وقت نمیشه! فقط برای نماز میرم مسجد.

 

خیلی خوشم اومد.

قطعا بچه ای که تو این سن، سر کار میره با عمق وجودش درک می کنه که «کار عار نیست» و در آینده به هر دری نمی زنه که حتما یه شغل پشت میزی داشته باشه.

#خاطره_کده

۱۰ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

آسایشگاه معلولین

حدود سه سال قبل بود که تصمیم گرفتیم با رفقای حوزه، یه سری به آسایشگاه معلولین ذهنی و جسمی بزنیم.

از جمع بیست ـ سی نفری ما، فقط دو سه نفر قبلا خودشون سر زده بودن.

همونا هم بهمون گفتن این بچه ها خیلی تشنۀ محبّت هستن، خیلی خوشحال میشن وقتی یه دستی به سرشون بکشی و نوازششون کنی!

درسته که معلول ذهنی هستن، اما محبّت رو خوب می فهمن...

...

اول رفتیم با مسئول اونجا صحبت کردیم و اونم از مشکلات مؤسسه گفت؛

از اینکه با چه بدبختی ای اونجا رو سر پا نگهداشتن؛

از اینکه تو این اوضاع بد اقتصادی نمی تونن پوشک برای بچه ها تهیه کنن و مجبورن از پارچه استفاده کنن،

از اوضاع بچه ها گفت که بیشترشون بخاطر مشکلات جسمی، غذایی جز سوپ نمی تونن بخورن،

از کمبود مالی برای پرداخت حقوق کارکنان گفت و...

...

وارد ساختمون مؤسسه شدیم؛

یه بوی خاص و نامتبوعی در فضا حاکم بود؛

سه طبقۀ ساختمون، از اتاق های بزرگی ساخته شده بود که در هر اتاق در سه ردیف تخت های حفاظ دار گذاشته شده بود که یه موقع بچه ها نیفتن زمین؛

همه بچه ها، از دختر و پسر رو کچل می کردن تا بیماری پوستی نگیرن؛

همه یه مدل لباس ساده تنشون بود و البته بعضی هم پیرهن تنشون نبود (نمیدونم چرا)؛

دندون های بچه ها به شدّت زرد و بعضا اساسی خراب شده بود! (احتمالا پرستارها نمی تونستن بهشون مسواک بزنن!)

خیلی از این بچه ها، تمام زندگیشون روی همون تخته! و به ندرت می تونن بیارنشون بیرون که یه هوایی تازه کنن!!

...

سعی می کردیم که به همه تختها سر بزنیم و بچه ها (که از شش هفت سال تا 50 سال بودن) رو ناز و نوازش کنیم و پای صحبت بعضیاشون که می تونستن یه چیزایی بگن، بشینیم؛

عجیب خوشحال می شدن و این خوشحالی رو کاملا واضح بروز می دادن. با خنده هاشون، با دست و بال زدناشون، بعضیاشونم نمی خواستن دسستو ول کنن و محکم بهت می چسبیدن! یادمه یکیشون محکم استادمون رو بغل کرده بود و بهش می گفت «بابا»! آخ که چقدر دردناک بود...

...

چیزهای دیگه ای هم دیدم که نمی تونم در موردش چیزی بنویسم...

اما یکی از چیزهایی که برام جلب توجه کرد، کارکنان مؤسسه بودن که احساس می کردم خود این عزیزان هم واقعا نیازمند توجّه هستند، مخصوصا کسانیکه مستقیم با بچه ها سر و کار داشتن! احساس می کردم یه غم عمیق در وجودشون هست، ناراحتن و چندان حال و حوصلۀ صحبت کردن ندارن...

...

واقعا سلامتی نعمت بزرگیه که تا از دستش ندیم قدرش رو نمی دونیم!

خدایا، به خاطر همۀ نعمتهات، شکرت

 

#خاطره_کده

۰۴ تیر ۰۰ ، ۱۳:۵۶ ۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

بو !!!

تو ردیف یکی مونده به آخر وَن نشسته بودم و در مسیر دانشگاه، کتاب می خوندم.

ماشین تو ایستگاه ایستاد و یه پسر (احتمالا دوم یا سوّم ابتدایی) اومد تو و از کنارم رد شد و نشست تو ردیف آخر.

پدرش بعد از زدن «مَن کارت»، با یک کیسه برنج (که احتمالا ابزار کارشو توش گذاشته بود) اومد دقیقا کنار من وایستاد و بهش گفت: «محمد بیا اینجا!» و نشستن تو ردیف کنار خودم.

 

وقتی که پدرش کنارم ایستاد، یه «بو»ی زباله حس کردم و ناخواسته رومو لحظه ای از کتاب گرفتم و زیر چشمی یه نگاهی بهش انداختم.

لباسای خودش و پسرش تمیز و مرتب بود، اما این «بو»؟؟!

شاید از کیسۀ دستش بود! نمیدونم.

اما هرچی که بود، وقتی از ماشین پیاده شدن، دیگه اون «بو» هم نبود!

 

یاد سالها قبل افتادم؛

اوّل راهنمایی؛

یه همکلاسی داشتیم که تو صندلی های آخر و اون سمت کلاس می نشست. بچه ها همش مسخره اش می کردن و بهش گیر می دادن که «بو» میده!!!

اصلا روش اسم گذاشته بودن؛ بهش می گفتن «بوگیر» >_< ؛ و خب اونم خیلی ناراحت می شد، اما چاره چی بود؟! می سوخت و می ساخت...

بعدها فهمیدم که پدرش رانندۀ ماشین شهرداری (جمع زباله) است.

نمیدونم ماجرای «بو»، چقدر به شغل پدرش ارتباط داشته؟!

شاید یه بیماری خاصی داشته و شاید هر چی...

امّا باید مسخره می شد؟؟!!

راستی، اون پدر و پسر موقع پیاده شدن از ماشین، مؤدبانه از راننده تشکّر کردن و من احساس کردم پدر، خیلی پسرش رو دوست داره و بالعکس.

 

#خاطره_کده

 

۰۱ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۵۰ ۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

افطاری رئیس جمهور به طلبه ها!!

رئیس جمهور 2 میلیون تومن به حساب منِ طلبه واریز کرد!!!

چرا منِ طلبه؟!

چرا هدیه؟!

چرا بعد از هشت سال؟!

چرا دمِ انتخابات؟!

از کجا آوردی؟!

از بیت المال مسلمین؟!

...

آقای فریدونِ در لباس روحانی!

بنده نه در دور اول انتخابات به شما رأی دادم، و نه در دور دوّم!

و هیچ دل خوشی هم از شما نداشته و ندارم؛

 

نیاز مالی هست، امّا به پول شما (که نمیدونم از کجا اومده و چرا اومده و بعدا قراره چه سوء استفاده ای ازش بکنید) هییییییچ احتیاجی ندارم.

 

تعجّب می کنم از مسئولین ذی ربط حوزه، که چرا حاضر شدند این به ظاهر «افطاریِ» رئیس جمهور از حساب طلبه ها سر در بیاره!!!

 

یک میلیون رو به حساب نیازمندی که خودم می شناختم واریز کردم،

یک میلیون دیگه رو به حساب کسی که یکی از دوستان معرفی کردن.

رسانه ای کردم، تا فرداها سوء استفادۀ رسانه ای نکنن.

۰۸ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۸:۴۲ ۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

ماه عسلِ نرفته!

یکی از رفقا، خاطره خیلی جالبی از ماه عسلش تعریف کرد که حیفم اومد ننویسمش:

 

«یکی دو ماه از عقدمون گذشته بود که با خانمم تصمیم گرفتیم بریم ماه عسل.

بلیط هواپیما رو تهیه کردم و چمدونا رو بستیم و منتظر روز پرواز شدیم.

...

روز حرکت فرا رسید.

علی القاعده باید یک ساعت، یا لا اقل نیم ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه می بودیم.

یک ساعت به پرواز مونده بود که ما هنوز تو خونه بودیم و من منتظر حاضر شدن خانمم!

یک ربعِ پُر از استرسِ دیگه هم گذشت و شد چهل و پنج دقیقه به پرواز و من همچنان منتظر!!

تَهِ دلم می گفتم: «از پرواز جا می مونیم»، اما هنوز یه کورسویِ امیدی هم بود که می گفت: «نه! ان شاء الله می رسیم».

بالاخره خانمم آماده شد و حرکت کردیم به سمت فرودگاه...

چند دقیقه ای از حرکتمون نگذشته بود که خانمم یه دفعه گفت: «آخ! گوشیمو جا گذاشتم!»

گفتم: «ولش کن! نمی رسیم. جا می مونیم!»

که گفت نمیشه و لازمش دارم [ و البته واقعا لازم داشت].

به راننده تاکسی گفتم برگرده و اینجا بود که اون کورسوی امید رو هم از دست دادم و مطمئن شدم که جا می مونیم.

گوشی رو برداشتیم و دوباره حرکت کردیم،

امّا وقتی رسیدیم به فرودگاه، کار از کار گذشته بود و هواپیما آمادۀ پرواز و دیگه کسی بلیط ما رو چک نمی کرد...

...

گرچه از قبلش مطمئن بودم که جا می مونیم، اما اصلا دلم نمی خواست باور کنم که واقعا جا موندیم.

تا حالا تو دوران مجرّدی پیش نیومده بود که جا بمونم، اما این بار، به خاطر خانمم، اونم برای سفر ماه عسل، جا موندیم.

...

طبیعتا خیلی ناراحت بودم. هم به خاطر جا موندن، هم به خاطر هدر رفتن پول، هم به خاطر دیر آماده شدن خانمم، هم به خاطر اینکه دست از پا درازتر الان باید برگردیم و و و

شاید وقتش بود که اولین دعوای زندگی مشترکمون رو راه بندازم و لااقل یه کم توبیخش کنم که چرا اینقدر دیر کردی تا اینطوری بشه و...

اما با خودم گفتم: الان خانمم کاملا میدونه که مقصّره و خب اونم از اینکه جا موندیم ناراحته، حالا هی من بهش بگم چرا دیر آماده شدی؟! چرا دقّت نکردی؟! چرا گوشیتو از اوّل بر نداشتی؟! چرا؟ چرا؟ چرا؟ هیچ دردی رو که دوا نمی کنه بماند، بلکه به دردمون اضافه هم می کنه و کدورتی پیش میاد...

این شد که تصمیم گرفتم تو مسیر برگشت این مطلب رو اصلا به روی خانمم نیارم که هیچ، تازه بهش اطمینان خاطر هم بدم که اصلا ناراحت نیستم و هیچ اشکالی نداره و بالاخره پیش میاد و اصلا شاید صلاح نبوده بریم و ان شاء الله تو یه فرصت بهتر می ریم و...

ما میخواستیم بریم ماه عسل که خوش بگذرونیم، حالا نشده بریم؛ دلیلی نداره که الان بد بگذرونیم و ناراحت باشیم. ناراحتی چه دردی رو دوا می کنه؟!

...

همینقدر بگم که این برخورد من، چنان باعث جلب محبّت همسرم شد که وقتی فکرشو میکنم، می بینم قطعا اون سفر نمی تونست اینقدر محبّت من رو تو دل خانمم بیشتر بکنه!

و خلاصه اینکه ماه عسلِ نرفته ی ما، خیلی بیشتر برامون فائده داشت...»

#خاطره_کده

#خانواده_کده

۰۸ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

تولد یکسالگی کرونا

گرچه در نگاه اوّل، بار معنایی «تولّد»، مثبت به نظر میرسه، و به کار بردنش برای بیماری وحشتناکی مثل «کرونا» جالب به نظر نمیرسه، امّا خب واقعا یکسال از تولدش میگذره، چه خوشمون بیاد چه نیاد...

 

آغاز ترم جدید دانشگاه، مصادف شد با خبر رسیدن کرونا به ایران!

فقط یک هفته از ترم جدید گذشت، که دانشگاه تعطیل شد!

البته مدل تعطیل شدن هم در نوع خودش واقعا بی سابقه بود:

 

اولش گفتن: حضور دانشجویان در کلاسها الزامی نیست و اگه کسی شرکت نکنه، غیبت نمیخوره!

بعد گفتن فعلا کلاسها تعطیله امّا دانشجویان می توانند از فضای حجره ها استفاده کنند و سلف همچنان فعّال است!

مونده بودیم بریم یا بمونیم، که گفتیم می مونیم تا ببینیم چی میشه!

بعد دیدن که ما هنوز هستیم، و از اون طرف هنوز انگار دلشون نمی اومد که رسما تعطیلمون کنن، گفتن:

دیگه سلف فعّال نیست!

اونایی که سخت جون تر بودن، گفتن اشکال نداره، خودمون غذا درست میکنیم.

دیدن مثل اینکه ما به این سادگیا از رو نمیریم: گفتن دیگه حجره ها رو باید تخلیه کنید!

ولی هنوز نگفته بودن که تعطیل هستیم یا نه!!!

و این شد که ما در هاله ای از ابهام، مجبور به ترکِ دانشگاه و هجرت از جوار امام هشتم(علیه السلام) شدیم...

...

اون روزا اصلا فکرشو نمیکردم که کرونا یکسالگیِ خودشو ببینه! نهایتا میگفتم تا تابستون دیگه تموم میشه، اما...

اما حالا واقعا نمیدونم تا کی قراره باشه...

...

البته کرونا کنار همه بدیهایی که داشت، الطاف خفیّه و جلیّه ای هم داشت.

یکیش همین رشد یا شکل گیری آموزشهای مجازی!

پتانسیلی که نمیدونم چرا تا حالا اون بهایی که باید بهش داده میشد، نشده؟!

تو حالت عادی نمی تونستم هفته ای 15 عنوان کلاس داشته باشم!

 

واقعا الان بهترین فرصت برای گذروندن دوره هاییه که تا قبل از این به این سادگیها در دسترس نبودن...

 

و از طرف دیگه، کلاسهایی که از 60 دقیقه، نهایتا 10 دقیقه شون مفید بود، در این ایّام به سادگی سپری شدن و دیگه حسّ عذاب وجدان از حضور اجباری در این مدل کلاس ها رو نداشتم (:

#خاطره_کده

۳۰ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۳۰ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

شبی استثنایی، در حرم امام مهربانیها

چند سال قبل، یه برهه ای پی در پی تو مشهد زلزله میومد.

ساختمون حوزه ما هم خیلی کوچیک و قدیمی بود و تو زلزله حسابی خطرناک!

 

نیمه های شب بود که باز هم زلزله اومد و ما هم سراسیمه از  حجره ها زدیم بیرون و اومدیم تو حیاط.

مردّد بودیم که حالا برگردیم تو حجره ها و بخوابیم یا چی؟ (چون خیلی وقتا اوّلش چندتا پس لرزه میاد و بعد زلزلۀ اصلی).

 

گفتیم بریم حرم، یه زیارتی بکنیم، بعد برمیگردیم میخوابیم.

وقتی از فرعی رفتیم تو خیابون اصلیِ منتهی به حرم، با منظرۀ بسیار عجیبی مواجه شدیم!

اون موقع شب، یه عالمه آدم با ماشین و موتور و پای پیاده، به سمت حرم حرکت میکردن! طوری که ترافیک هم شده بود!

کاملا مشخص بود که همه از ترس زلزله دارن به سمت حرم حرکت می کنن.

 

رسیدیم حرم.

رفتیم شبستانِ گرمِ مسجد گوهرشاد، (نزدیکترین شبستانِ مسجد به روضۀ منوّره که زمستونا چنان گرمه که هر چقدر آدم اجیر هم باشه، چُرتیش میکنه).

با کمال تعجّب دیدم که یه عالمه آدم تو شبستان خوابن!! با اینکه خادمای حرم هیچوقت نمیذارن کسی تو گوهرشاد بخوابه. شده بود مثل موکبای مسیر پیاده روی اربعین که چِفت در چِفت آدما میخوابن.

 

یه حسّ و حال خیلی خوب و قشنگی حاکم بود.

این همه آدم از جاهای مختلف شهر، موقع زلزله، امن ترین جا رو حرم امام رضا(علیه السلام) دیدن و اومدن اینجا.

احساس میکردی مثل گنجشکی هستی که از ترس اینکه مبادا طوفان لونه اش رو خراب کنه، به حرم پناه آورده و کنار مضجع منوّر امام رئوف به خواب فرو رفته!

 

موقع نماز صبح که شد، خادما همۀ مردم رو آروم آروم بیدار کردن...

حاج آقای مجتبوی (اما جماعت شبستان)، قبل از نماز چند دقیقه ای از لطف و مهربانی امام صحبت کردن که آنچنان تأثیرگذار بود که هق هق گریۀ مردم بلند شد و نگرانیها از دلها رفت که رفت...

یه نماز صبح دلچسب خوندیم و بعدش، دوباره همونجا خوابیدیم.

آخ که چه خواب لذّت بخشی بود!

...

نکتۀ جالب ماجرا اینجاست که، اون موقع شب، اون همه آدم، بعد از زلزله، احساس کردن که بهترین جایی که الان میتونن برن، حرم امام مهربانیهاست.

 

«إِذا زُلْزِلَتِ‏ الْأَرْضُ زِلْزالَها» [1]. وقتی که زلزلۀ بزرگِ روز قیامت هم اتفاق می افته، همه دنبال یه پناهگاه میگردن که بهش پناه ببرن.

اون موقع هرگروهی، ناخواسته دنبال کسی یا چیزی می افته که تو دنیا از اون تبعیت کرده و امامش بوده. چه امام به حقّ و چه ناحقّ.

آیۀ شریفه میفرماید: « یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ‏» [2]:

(به یاد آورید) روزى را که هر گروهى را با پیشوایشان میخوانیم!

 

خدا کنه طوری زندگی کرده باشیم که اون موقع هم دستمون از دامن اماممون کوتاه نباشه.

اللهم ارزقنا...

#خاطره_کده

#آیه_کده

______________________

[1] الزلزلة: 1.

[2] الإسراء: 71.

۱۴ بهمن ۹۹ ، ۱۳:۴۰ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

خداحافظ، نهج البلاغۀ عزیز!

به گمونم پنجم ابتدایی بودم.

تو مسجد، کنار قفسۀ کتابها نشسته بودم و برای خودم قرآن میخوندم...

 

در همین حالت بودم که یک دفعه وجدانم از خواب غفلت بیدار شد و اومد سراغم و بهم گفت:

«محمد هادی! جنابعالی الان 10، 11 سال از خدا عُمر گرفتی، بعد تا حالا حتّی یکبار هم «نهج البلاغه» امیرالمؤمنین(علیه السّلام) رو باز نکردی؟!! آخه به تو هم میشه گفت بچه شیعه؟! تو نخونی کی بخونه؟! اومدیم و فردا پس فردا افتادی مُردی؛ میخوای نخونده بمیری؟!...»

و خلاصه اینقدر گفت و گفت و گفت، تا اینکه فی المجلس تصمیم گرفتم از قفسۀ کنارم، یه نهج البلاغه بردارم و تا تنور داغه، نون رو بچسبونم و شروع کنم به خوندن...

طبیعتا مثل هر کتاب دیگه ای که آدم از اوّلش شروع میکنه، منم از اوّل کتاب (یعنی خطبۀ 1) شروع کردم به خوندن. (فکر کنم اون موقع نمیدونستم که نهج البلاغه از سه بخشِ خطبه ها، نامه ها، و کلمات قصار ـ یا همون حکمت ها ـ تشکیل شده).

 

البته چون معنای عبارتهای عربی رو نمی فهمیدم، گفتم از ترجمه اش شروع میکنم.

امّا چشمتون روز بد نبینه،

هرچی میخوندم، بیشتر نمی فهمیدم!!

همون ترجمه رو میگما!!

هِی چند خط که میخوندم، ورق میزدم ببینم کی این خطبه تموم میشه؟! میدیدم نه بابا! حالا حالا ها ادامه داره و مدام بر نفهمی اینجانب داره افزوده میشه.

 

دیدم اینجوری که نمیشه، من که نمی فهمم آقا چی می فرماین!

حتّی وجدانمم که تا چند لحظه پیش همش داشت بهم بد و بیراه میگفت، یه گوشه کِز کرده بود و سَرِش رو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت که انگار مگه من گفتم بخونی؟!!

البته منم به روش نیاوردم و چیزی نگفتم، فقط نهج البلاغه رو بستم (و احتمالا بوسیدم) و گذاشتم تو قفسه، به امید روزی که عقلم برسه و بتونم بخونم.

ولی اگه هیچی نداشت، لا اقل دیگه عذاب وجدان نداشتم و اتفاقا وجدانم بهم حق میداد که چرا تا حالا نهج البلاغه نخوندم.

...

بعدها که دو سه سالی از عمر طلبگیم گذشت، دوباره وجدانم اومد سراغم و گفت: «حالا که دیگه عربی بلدی! عقلتم که لابد باید زیاد تر شده باشه! نه؟ نمیخوای شروع کنی؟!...»

دیدم راست میگه طفلکی.

 

این دفعه، عزمم رو جزم کردم که هرطور شده بخونمش.

اوّل یه مدّتی دنبال نهج البلاغۀ مورد علاقه ام گشتم: ترجمۀ فیض الاسلام، چاپ قدیم، یک جلدی، با خطّ طاهر خوشنویس!

چاپ جدیدش (6 جلدی، با خطّ کامپیوتری) به راحتی پیدا میشد، امّا اونی که من میخواستم، نه.

آخر سر، به لطف خدا از یه کتابفروشیی که اصلا فکرشم نمیکردم، پیداش کردم.

البته دست دوّم بود، ولی صاحب قبلی انصافا نو نگهش داشته بود!!

همونم غنیمت بود، خریدمش و اوّل با سلیفون (مثل بقیه کتابام که جلد گالینگور دارن) محکم جلدش کردم و شروع کردم به خوندن...

باز هم از خطبۀ اوّل،

 

و با کمال تعجّب...

باز هم احساس میکردم که نمی فهمم!!!

ولی این دفعه هرطور که بود، از سدّ خطبۀ اوّل گذشتم، و وارد خطبۀ دوّم، سوّم، چهارم و... شدم و دیدم نه! انگار همۀ خطبه ها مثل اوّلی نیستن!!

انگار فقط اوّلی رو آقا برای از ما بهترون گفته ان! بقیه برای عوّام الناسی مثل من هم قابل فهمه!

این شد که مطالعه کتاب شریف نهج البلاغه، به خوبی و خوشی ادامه پیدا کرد...

...

بعد ها از یکی از اساتید بزرگوار نکات خیلی خوبی راجع به روش مطالعه نهج البلاغه شنیدم.

امّا یکی از جالب ترین نکاتی که ایشون فرمودن، و من اون رو قبلا با گوشت و پوست و حتّی مغز استخونم درک کرده بودم، این بود که:

 

«نهج البلاغه رو از خطبۀ اوّلش شروع نکنید!! چون یکی از عمیقترین خطبه های اعتقادی نهج البلاغه، همین خطبۀ اوّله! تا جاییکه بعضی از علمای اسلام، چند جلد کتاب عمیقِ علمی نوشتن، فقط برای فهم همین خطبه!! بنابراین ممکنه هنوز شروع نکرده، پشیمون بشید و فکر کنید که کلّ نهج البلاغه همینطوریه و چون نمیفهمید، بذاریدش کنار.

بطور کلّی، اگه فهم خطبه های توحیدی نهج البلاغه براتون سنگینه، هیچ اصراری نیست که اونها رو بخونید، رد شید برید خطبۀ بعدی!

و البته اگه از قسمت سوّم نهج البلاغه (حکمتها)، که ساده تر هست، شروع کنید، خیلی بهتره»

 

نهج البلاغه انصافا کتاب شیرینیه و خوندنش بسیار لذّت بخشه؛

امّا اگه تا حالا خوندنش رو شروع نکردین، بهتون پیشنهاد میکنم که اول از همه یه ترجمۀ رَوون و خوب انتخاب کنید؛ بعدشم یا از حکمتها شروع کنید، و یا اگر هم میخواین از اول کتاب بخونید، اصراری به خوندن خطبه های توحیدی (مخصوصا خطبه اول) نداشته باشید.

#خاطره_کده

#پیشنهاد_کده

۰۸ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۳۶ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

جزوه ی هیجانی!!

چند روز پیش برای مرور کتابِ «علوم قرآنی» آیت الله معرفت، جزوه ای رو از اینترنت دانلود کردم که خیلی خیلی ازش خوشم اومد.

 

بعضی مطالب رو طوری نوشته بود، که تا حالا نظیرش رو ندیدم!

طوری که هر چند لحظه یکبار، یه انرژی مضاعف بهت میداد برای خوندن مطالب بعدی!

 

تنها چیزی که باعث شد اینقدر از جزوه اش خوشم بیاد، اینه که نویسنده مطالبی که برای خودش جدید و جالب و قشنگ بوده و از خوندنش لذّت برده و ذوق کرده رو، با همین ذوق و شوق نوشته!!

یعنی دقیقا ذوق و شوقش از فهم این مطلب رو هم نوشته بود!!

 

سرتون رو درد نیارم، به چند موردش اشاره میکنم:

 

* «یعنی باریکلا به «حُذَیفه»! شادی روحش واقعا فاتحه بخونید! اگر این مرد نبود، الان چند نوع قرآن داشتیم :( ، بانی یکسان کردن مصحف ها بود.»

* «چقدر جالب! اشکم در اومد! پنج نفر از قرّاء هفتگانه، ایرانی الأصل هستند!! (یعنی قاری های عرب، دارن به قرائت ما میخونن!!»

* «جلّ الخالق! یکی از رموز حروف مقطّعه اینه که بیشترین حرف تکرار شده در آن سوره، همان حروف مقطّعه ابتدای سوره است؛ مثلا تکرار قاف در سورۀ «ق».»

* «جلّ الخالق! علاّمه طباطبایی: سوره ای که با «المص» شروع شده، از نظر محتوا، جمعِ دو سورۀ «الم» و «ص» است! و «المر» نیز جمعِ «الم» و «الر» است!»

و...

 

این مدلی نوشتن، باعث میشه مطالب بیشتر تو ذهن آدم بمونه.

این که آدم تعجّب یا شوق یا لذّت یا غرور و یا هر احساس دیگه ای که نسبت به بعضی مطالب خاصّ که میخونه رو کنارش بنویسه؛ باعث میشه یه داستان بین خودش و اون نوشته درست کنه (که ما طلبه ها بهش میگیم: ظرفِ مؤثّر) و این باعث میشه که به این سادگی ها مطلب از خاطر آدم نره.

حتّی خاطره انگیز هم میشه. یعنی مثلا بعد از چند سال که به نوشته ات نگاه کنی، میفهمی که اون موقع کدوم مطالب برات خیلی جدید بوده و از دونستنش کیف کردی!

 

(گرچه، من بشخصه، اگه قرار باشه جزوه ام رو تو فضای عمومی منتشر کنم، اینطوری نمی نویسم، امّا چه اشکالی داره که آدم لا اقل برای خودش اینطوری بنویسه؟!)

#خاطره_کده

#پیشنهاد_کده

___________________

[1] الجنّ: 18، «و همانا مساجد(هفت عضو بدن انسان که باید وقت سجده به زمین برسد) از آن خداست، پس احدى را با خداوند مخوانید.»

۰۴ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۱۸ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

دوران پارچه نویسی (خاطره دوم: خودش کجاست؟)

بعد از دو سال و نیم یا سه سال شاگردی تو مغازۀ پارچه نویسیِ «آقا سید حسن» [لینک]، با خالی شدن مغازۀ سر کوچمون، تصمیم گرفتم مستقل بشم و مغازۀ خودم رو داشته باشم.

 

تک و تنها رفتم سراغ جور کردن وسایل. از رنگ و پارچه و قلمو گرفته، تا میز تحریر و تختۀ پارچه نویسی و...

اول از همه، چند تا کار برای خودم نوشتم و تو مغازه و بیرون نصب کردم و یه تابلوی فلزی نسبتا بزرگ هم نوشتم که گوشۀ پیاده رو و کنار خیابون به درخت تکیه اش میدادم (که خیلی وقتا باد، ناجوانمردانه تابلومو با صورت میزد زمین و دادِش رو در میاورد).

 

صبح تا ظهر میرفتم دبیرستان و ظهر تا شب هم در مغازه بودم که البته خوشبختانه سریع خوردم به تابستون و صبح تا شب دیگه در مغازه بودم.

 

ماهی 50 هزار تومن اجازه میدادم که البته فکر کنم همینقدر هم درآمد نداشتم.

کلاّ برای تجربه اش مغازه زده بودم و فکر اقتصادی نداشتم.

 

نوجوون بودم و هنوز شکل و قیافه ام مردونه نشده بود.

چند بار پیش اومد که مشتری میومد مغازه، و قبل از اینکه سفارش بده، می پرسید: «خودش کجاست؟»

منم با خنده ای به همراهِ چاشنی غرور نوجوونی می گفتم: «خودش خودمم!»

بنده خدا مردّد میشد که سفارشمو به این بچه بدم بنویسه یا چی؟ که یه نگاهی به کارام مینداخت و تصمیم میگرفت ریسک کنه و سفارش بده. که البته منم سعی میکردم پشیمونش نکنم.

گرچه مغازه داری من عمر خیلی خیلی کوتاهی داشت؛ شاید 3 یا 4 ماه!

چون تابستون که تموم شد، من دیگه نه دبیرستانی بودم، نه مغازه دار؛ طلبه شده بودم، بدون اینکه اول تابستون چنین تصمیمی داشته باشم.

امّا همین عمر کوتاه کاسبیِ نصف و نیمه، برام خاطرات و تجربه های شیرینی به جا گذاشت.

حسّ خیلی خوبی داشت.

هیچکدوم از بچه های هم سنّ و سال من، مغازه دار نبودن و چنین هنری نداشتن!

اینکه بلا فاصله بعد از مدرسه و خوردن ناهار، کلید بندازی و با «بسم الله...» در مغازه ات رو باز کنی، فکر میکنی چند سال بزرگتر شدی. فکر میکردم یه سر و گردن از دوستام بالاترم، و خب خیلی اعتماد به نفس بهم میداد.

 

البته هنوز هم خطاطی رو رها نکردم و گاهی کاغذی سیاه می کنم.

 

پ.ن: قدیما خیلی از بچه ها مجبور بودن برای تامین مخارج زندگی، دوشادوش پدر خانواده کار کنن. اما الان دیگه مثل سابق نیست. فکر میکنم که خیلی خوبه اگه والدین، یه برهه ای بچه هاشونو بفرستن سر کار. یه  کاری که نسبتا بهش علاقه داشته باشن و تا حدّی هم استعداد. من که از سر کار رفتن جز خوبی چیزی ندیدم.

#خاطره_کده

#پیشنهاد_کده

۲۹ دی ۹۹ ، ۲۳:۰۱ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمد هادی بیات

یعنی واقعا در هر حالی؟!

چند وقت پیش (با رعایت شیوه نامه های بهداشتی) رفته بودم خونۀ یکی از اقوام که حالی ازشون بپرسم.

پسرشون حمّام بود و داشت آواز می خوند که یه دفعه زد تو فاز مدّاحی و اسم امام زمان و اینا رو داشت می آورد که یه دفعه پدرش از جا پرید و رفت سمت حموم و با نگرانی گفت: «نخون بچه جون! آدم که تو حموم اسم اهل بیت رو نمیاره،... میگم نخون!!»

بعد با همون حالت نگرانی و اضطراب اومد نشست و زیر لب همش استغفار میکرد و از این کار پسرش عصبانی بود!

 

گفتم حاجی جون، مگه چه اشکالی داره؟!

انگار که اصلا توقع نداشت همچین حرفی رو از من بشنوه!!

با تعجب گفت: معلومه دیگه! زشته تو حموم. یعنی چی آخه...

گفتم: حاجی، حموم که خوبه؛ حتی در حال تخلّی (دستشویی) هم دعاهایی وارد شده که مستحبه خونده بشه که بارها اسم خود خدا در اون دعاها تکرار شده [1].

گفت: آره، یه بار دیدم تو یه دستشویی عمومی یه برگه ای چسبونده بودن که همین دعا ها رو توش نوشته بود. نمیدونم کی از خودش این دعاها رو درآورده و کدوم احمقی چسبونده بود تو دستشویی!

 

حالا این من بودم که از تعجب شاخ در آوردم!!!

گفتم: حاجی، کی از خودش در آورده یعنی چی؟! اهل بیت فرمودن.

خاتم المحدّثین، شیخ عباس قمی هم تو مفاتیح آورده [2].

اصلا خیلی جالبه که بدونید، حضرت موسی (علیه السلام) هم همین مطلب براش مسئله شده بود، لذا یه روز به خدا عرضه میدارد:

«إِلَهِی إِنَّهُ یَأْتِی عَلَیَّ مَجَالِسُ أُعِزُّکَ وَ أُجِلُّکَ أَنْ أَذْکُرَکَ فِیهَا»:

خدایا، همانا گاهی من در شرایطی هستم که شأن تو را بزرگتر و بالاتر از آن میدانم که به یاد تو باشم (ذکرت را بجا آورم).

«فَقَالَ یَا مُوسَى إِنَ‏ ذِکْرِی‏ حَسَنٌ‏ عَلَى‏ کُلِ‏ حَال‏ٍ» [3]:

خداوند تبارک و تعالی فرمودند: ای موسی، همانا ذکر و یاد من، در هر حالتی نیکوست.

 

به قول آیت الله مصباح یزدی:

«در بعضی از حالات، که شاید به گمان انسان از زشت ترین حالات باشند، مستحب است که انسان با یاد خدا کار خود را انجام دهد. یاد خدا در هیچ کاری زشت نیست، خصوصا با توجه به این که ما نمی توانیم هیچ چیز را از خدا مخفی کنیم. ما زمانی باید از کسی خجالت بکشیم که کاری، که در نظر آن فرد زشت تلقی می شود، انجام دهیم. ممکن است کاری نسبت به شخصی زشت باشد، اما نسبت به شخصی دیگر نه. مثلاً، رابطه ای که همسر با همسر خود دارد، برای او زشت نیست، اما اگر این رابطه را با دیگری داشته باشد زشت است. در روابط زناشویی حیا و خجالت کشیدن معنایی ندارد. این نوع خجالت کشیدن مذموم است...» [4].

 

با این همه، بنده خدا قانع نشد و مطلب براش خیلی سنگین بود.

واقعا نمیدونم چرا گاهی وقتا ماها از اهل بیت هم، اهل بیتی تر میخوایم بشیم!

#خاطره_کده

#حدیث_کده

#شبهه_کده

_______________________

[1] الفقه المنسوب الی الامام الرضا (علیه السلام)، ص 78.

[2] مفاتیح الجنان، باقیات الصالحات، آداب بیت الخلاء، (لینک)

[3] اصول کافی، ج 2، ص 497.

[4] مجله معرفت، شماره 54، تفاوت حیاء با خجالت، (لینک)

۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۲۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد هادی بیات