بدون شک یکی از بهترین اتفاقاتی که تو دوران کودکی برام افتاد، این ماجراییه که می خوام براتون تعریف کنم:

 

«یکی از روزهای خدا بود که من و بابام دوتایی با هم رفتیم کوهپیمایی. یادم نیست که اون موقع مدرسه می رفتم یا نه، ولی هرچی که بود خیلی بچه بودم. نهایتا اول ابتدایی.

تو مسیر که می رفتیم بابام یه داستانی رو در مورد «حق النّاس» برام تعریف کرد که همونجا فی المجلس مو به تنم سیخ شد!!

الان که داستان رو براتون تعریف کنم، شاید بگید آخه چرا این داستان رو برای بچۀ کوچیک تعریف کردن؟! 

ولی اینقدر روی من تأثیر گذار بود که از اون به بعد خیلی روی حق و حقوق مردم دقت می کردم. 

نمونه کوچیکش اینکه کلی از شاخه های درخت انار همسایه مون اومده بود تو حیاط ما و انارش به آدم چشمک می زد، اما اصلا بهشون نگاه هم نمی کردم، چه برسه که بخوام بکنم».

بعد ها اون داستان رو از زبون کسای دیگه هم شنیدم و با یه جستجوی مختصر تو اینترنت دیدم اصل داستان با کمی تغییر همونیه که بابام برام تعریف کرده بود. 

 

این شما و این هم داستان:

 

نقل است حجه الاسلام آقاسید [مهدی] قوام از وعّاظ مشهور تهران فرمودند:

«شخصى براى انجام فریضه ى حج به مکه مى رفت. در مسیر راه به نجف رسید. همیان(کیسه) پولى داشت که مى خواست نزد کسى به امانت بگذارد.

به دکان عطارى رسید که مسأله مى گفت و عده اى به سخنان او گوش مى دادند. با خود گفت: این مرد خوبى است، بهتر است پولم را نزد او بگذارم.

همیان(کیسه) را نزد او امانت گذاشت. بعد از مراجعت از مکه، همیان پولش را از او خواست، ولى عطار انکار کرد و گفت: چیزى به من ندادى.

بیچاره چون شاهدى نداشت چاره اى ندید جز این که به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شکایت کند.

گفت: به حرم رفته ام و گریه کردم. حضرت در حالت بیهوشى به من فرمود: برو و پولت را از حاج سید على بگیر. با خودم گفتم: آقاى حاج سید على مرجع تقلید است، من که پول را به او ندادم، این حرف چه معنایى دارد؟

روز بعد متوسل شدم، باز در حالت بیهوشى، همان جمله را به من فرمود. باز تعجب کردم. روز سوم مشرف شده و به شدت گریستم، فرمود: مطلب همان است که گفتم، برو پولت را از حاج سید على بگیر.

به ناچار خدمت ایشان رفتم و داستان را گفتم. فرمود: بلى پولت نزد من است، فردا بیا مسجد و پولت را بگیر.

به دستور ایشان، در شهر اعلان کردند که همه ى مردم به مسجد بیایند. سپس ایشان در جمع مردم به منبر رفته، فرمود:

همه ساله براى خرید اجناس به بغداد مى رفتم. در سفرى از دکان یک یهودى، مقدارى پارچه خریدم و یک فِلِسْ (تقریبا معادل یک شاهى ایران) بدهکار شدم، سال بعد که رفتم، دیدم دکانش بسته است.

مردم گفتند: یهودى مرده است. من بدهى خود را داخل دکان انداخته به نجف برگشتم.

شب در خواب دیدم، بازارِ محشر است و هنگامى که به وسط پل صراط رسیدم، دیدم کوهى از آتش، از جهنم بیرون آمد. نگاه کردم دیدم همان یهودى است.

گفت: یک فِلِسَمْ را بده. گفتم در دکانت انداختم.

گفت: باید به ورثه ى من می دادی، به آنان نرسیده است.

گفتم: این جا که پولى ندارم. گفت: گناهان مرا قبول کن.

گفتم: اگر گناهان تو را بپذیرم، جهنمى مى شوم.

گفت: من هم نمى گذارم قدم از قدم بردارى.

گفتم: یهودى رهایم کن و مرا اذیت نکن.

گفت: محال است که بگذارم حرکت کنى، مگر این که بگذارى بدنم را به تنت بزنم تا قدرى خنک شود.

گفتم: اگر بدنت را به من بزنى، مى سوزم.

گفت: چاره اى نیست.

گفتم: یهودى! مرا رها کن، هلاک مى شوم.

گفت: امکان ندارد، مگر آن که دستم را به سینه ات بزنم تا مقدارى خنک شوم.

گفتم: طاقت ندارم.

گفت: پس بگذار سر انگشتم را به سینه ات بزنم.

چون دیدم رهایم نمى کند، به ناچار موافقت کردم.

انگشتش را به سینه ام زد و من از شدت سوزش، نعره زده و از خواب بیدار شدم. همسایه ها از صداى ناله ام بیدار شدند و سینه ى من در اثر حرارت انگشت یهودى زخم شد.

 

در این هنگام، آقاى حاج سید على بالاى منبر، سینه ى خود را به مردم نشان داد و فرمود: اى مردم هفت سال از این جریان گذشته است، ولى هنوز سینه ام زخم است!

وقتى سخن به این جا رسید، عطار برخاست و رفت و همیان(کیسه) پول را آورد و به آقاى حاج سید على داد و ایشان هم به من برگرداند» [1].

#خاطره_کده

______________________________________________

منبع: افکار نیوز، شناسه خبر: ۸۲۰۶۷۹، بیانات حجه الاسلام والمسلمین علیرضا توحیدلو.