تازه اومده بودیم قدمگاه.

سوم راهنمایی بودم.

یه روز پدرم بهم گفتن: «محمد هادی، یه پارچه نویسی هست تو قدمگاه، دیدیش؟»

گفتم آره.

گفتن: «یه آگهی نوشته که به یک شاگرد نیازمندیم. نمی خوای بری شاگردش بشی؟ شمام که خطت خوبه».

اولش گفتم نه و فلان و این جور حرفا. چون تا وقتی قم بودیم، سابقه سر کار رفتن رو نداشتم، برای همینم هم خجالت می کشیدم و هم احساس میکردم کسر شأنِ که برم در مغازه و...

اما خب هم یه جورایی وقتم بهتر پُر میشد، هم تنوّع خوبی بود، هم احتمالا زود یاد میگرفتم و از همه مهمتر با خودم میگفتم بالاخره یه حقوقی هم بهم میده دیگه!

این شد که پدرم با صاحب مغازه (آقا سید حسن) صحبت کردن و با اینکه قبل از من شاگرد گرفته بود، قرار شد منم به شاگردی قبول کنه.

 

هر روز که از مدرسه بر میگشتم، یه نهاری میخوردم و بعد از یه استراحت کوتاه، سوار دوچرخه میشدم و می رفتم در مغازه.

اینکه کلید مینداختم و در مغازه رو باز میکردم و نرده ها رو از مقابل شیشه ها پایین میکشیدم حس خوبی بهم میداد. حس میکردم خیلی بزرگتر شدم. مشتری میومد سفارش و بیعانه رو میگرفتم و تو دفتر مینوشتم تا استاد بیان کار رو بنویسن، تو وقتای دیگه هم یا مغازه رو تمیز میکردم، یا تو دفترم خط تمرین میکردم و یا تکالیف مدرسه رو انجام میدادم.

قلموها رو مدام میشستم و تو آب میذاشتم که خشک نشن. حواسم به همۀ رنگها بود که تموم نشده باشن یا درشون باز نمونده باشه.

گاهی با ترکیب رنگها، رنگ جدید درست میکردم و...

خلاصه که خیلی خوش میگذشت.

 

به غیر از دیوار نویسی و نقاشی ساختمون، ما بقی کارها آسون بود و تو همون مغازه انجام می شد. خطاطی هم شغله و هم هنر. منم که به هنر، علی الخصوص خطاطی و نقاشی علاقه مند بودم و استعدادش رو داشتم و هم دستی بر آتش؛ این شد که روز به روز به کارم علاقه مند تر میشدم.

 

همون هفته های اول فهمیدم که از حقوق خبری نیست، اما اگه دل بدم به کار، خیلی راحت می تونم یادش بگیرم، چون خط ریزم خوب بود، و فقط باید نوشتن با قلمو روی پارچه و تابلو و... رو یاد می گرفتم؛ که با تمرین و نگاه به دست استاد کم کم یاد گرفتم.

 

ماجرای نوشتن اولین پارچه:

 

یه پارچه هایی بود برای کسایی که از زیارت کربلا و مکه و... بر میگردن؛ بیشتر فروشِ اون موقع هم همین چیزا بود. متن خوش آمد گویی از قبل روی پارچه ها چاپ شده بود و ما فقط اسم زائر و اینکه خیر مقدم از طرف چه کسی هست رو باید می نوشتیم. مشابه همین پارچه ها برای تسلیت گفتن به صاحبین عزا هم بود.

(الان دیگه ظاهرا پارچه از مُد افتاده و از بنر و فلکس استفاده میکنن)

مدّتی بود که دست به قلم شده بودم، البته در این حد که وقتی استاد متنی رو می نوشت، منم پشت سرش سایۀ کار رو می زدم.

یه روز تصمیم گرفتم که خودم یه پارچه بنویسم، اما خب هنوز نوشتن رو یاد نگرفته بودم؛ تصمیم گرفتم متن رو بجای اینکه بنویسم، نقاشی کنم. (نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه؟!)

یه مشتری اومد و سفارش پارچه کربلایی داد: «پدر و مادر گرامی»، «از طرف فرزندان» و قرار شد شب بیاد تحویل بگیره.

استاد سفارش مشتری رو نوشت و پارچه رو پهن کرد که خشک بشه و از مغازه رفت دنبال کارهای دیگش.

با خودم گفتم بهترین کار اینه که منم یه پارچۀ «پدر و مادر گرامی»، «از طرف فرزندان» بنویسم که هم متنش کمه و هم همیشه مشتری داره.

خلاصه با ترس و استرس که مبادا پارچه خراب بشه و رنگ روش بریزه و اینا شروع کردم به نقاشی کردن متن روی پارچه.

هر جوری که بود نوشتن پارچه تموم شد.

استاد اومد مغازه و کارم رو دید.

براش جالب بود که با نقاشی یه کار تمیز در آورده بودم.

گفت: خب من که نوشته بودم!

گفتم: اشکالی نداره، شب که مشتری اومد، بهش میگم دوتا پارچه نوشتیم، شما هرکدوم رو خواستی ببر، اون یکی هم بعدا فروش میره.

منتظر بودم که زودتر شب بشه و مشتری بیاد و ببینم کدوم رو انتخاب میکنه؟ کار استاد یا کار منو؟ اگه کار منو انتخاب میکرد خیلی جالب میشد و انگار تو مسابقه با استادم، من برنده شده بودم!

 

مشتری از راه رسید؛ بدون اینکه بهش بگم یکی از کارا کار منه، دوتا پارچه رو جلوش پهن کردم و گفتم هر کدومو می خوای بردار و اونم در کمال ناباوری، پارچۀ منو انتخاب کرد!!!

خودمونیما، به هر حال کار استاد واقعا قشنگتر بود، ولی کار منم خوب از آب در اومده بود، اما فکرش رو نمی کردم در مقام مقایسه، پارچۀ من رو برداره، این شد که وقتی استاد اومد و با ذوق و شوق بهش گفتم که چی شده، گفت: «عجب آدم ... بود»!!

انتخاب اون بنده خدا باعث شد که جدّی تر کار رو ادامه بدم و هر از چند گاهی دست به نقاشی بزنم و کم کم نوشتن واقعی رو یاد بگیرم.

#خاطره_کده