محمد هادی بیات

رَبِّ إنِّی لِما أنزَلتَ إلَیَّ مِن خَیرٍ فَقیرٌ...

چهارشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۰۴ ب.ظ

سومین اربعین

تو این روزها، شاید بهترین چیز برای تسکین دلهای داغدار از جاماندگی، مرور همین خاطراتی باشه که برامون به یادگار مونده.

از سفری که وقتی توشی، شاید اینقدر سختی بکشی که از اومدنتم پشیمون بشی، اما وقتی اربعین بعدی از راه می رسه، با خودت میگی: نه، نمی تونم کربلا نباشم...

 

خاطرۀ اول: شبی در بصره

 

(سه نفری) از مرز شلمچه رد شدیم.

قرار شد منزل یکی از عراقیها شب رو مهمون باشیم و فردا صبح حرکت کنیم سمت نجف.

سوار یه وَن شدیم که ظاهرا یه آقایی اون رو کرایه کرده بود تا زائرا رو ببره خونش.

تو دو سفر قبلی تا حالا مهمونِ خونۀ کسی نشده بودم. هرچی در مورد مهموانوازی عراقی ها می دونستم فقط شنیده هام بود.

یادم نیست چقدر طول کشید تا رسیدیم.

خونشون تو منطقۀ خیلی محرومی بود.

کوچه ها همه خاکی و اصلا مشخص نبود سر و تهشون کجاست! انگار که اول خونه ها رو ساختن، بعدا گفتن راستی اگه کوچه هم داشته باشیم چیز بدی نیست!

یه حیاط کوچیک و چند تا اتاق دور و بر اون، کلّ منزل میزبان بود.

زوّار رو به اتاق گوشۀ حیاط هدایت کردن.

اتاقی نه چندان بزرگ، با دیوارهای کچ خاکی.

یه کم با بچه های صاحبخونه و بقیۀ زائرا صحبت کردیم و از ماجراهای خودمون گفتیم و شنیدیم.

یکی از پسرای میزبان که بهش میومد نهایتا 16 سالش باشه، عقد کرده بود و قرار بود بعد صفر عروسی کنن،

دختر کوچولوی صاحبخون (رقیۀ 5 یا 6 ساله) حسابی با زائرا رفیق شده بود و اونام ازش عکس یادگاری می گرفتن و...

...

یه شب و صبح بیشتر اونجا نبودیم.

موقع شام و صبحانه، سفره رو برای ما مفصّل پهن می کردن و خودشون می رفتن تو اندرونی تا ما راحتِ راحت باشیم و تعارف نکنیم، بعد میومدن که اگه کم و کسری هست برامون بیارن یا اگه غذا خوردنمون تموم شده سفره رو جمع کنن.

صبحش که خواستیم بریم سمت نجف، متوجه شدیم که این خانواده یه دختر معلول یا مریض (دقیق یادم نیست) تو خونه دارن که به همۀ زائرا می گفتن برای سلامتیش دعا کنن، مخصوصا به مایی که وقتی ازمون می پرسیدن کجایی هستین؟ می گفتیم «مشهد الرضا»...

دوباره برای هممون ماشین گرفتن و کرایه اش رو هم حساب کردن تا ما رو برسونه گاراژ.

 

با همۀ این مهمون نوازی ها، نمیدونم چرا بعضی از ایرانیا فکر میکردن که عراقیا وظیفشونه که این کارها رو بکنن! یه جورایی انگار طلبکار هم بودن و بعضا حتی بَدِ اونها رو هم میگفتن!! هیچ وقت نفهمیدم فازِ این جماعت چیه؟! حس عجیب نمک خوردن و نمک دان شکستن بهم دست می داد!

 

خاطرۀ دوم: پیادۀ روی سبک

 

این دفعه قرار بود بعد از اقامت یکی دو روزه تو نجف، با ماشین بریم کربلا (که شب جمعۀ کربلا رو درک کرده باشیم)، بعد یه جایی پیدا کنیم و وسایلمونو بذاریم اونجا، دوباره برگردیم نجف، تا تو پیاده روی شرکت کنیم.

تو کربلا با مسئول یه حسینیۀ کوچیک صحبت کردیم. اولش بنده خدا فکر کرد می خوایم تو حسینه اش اسکان داشته باشیم که گفت ظرفیت ندارن، بعد بهش فهموندیم که می خوایم کوله هامون رو بهش امانت بدیم تا بریم پیاده روی و برگردیم، همین.

قبول کرد.

وسایل ضروری رو تو یه کوله گذاشتیم که تو مسیر همراهمون باشه و نوبتی حملش کنیم، و دو تا کولۀ دیگه رو امانت دادیم به صاحب حسینیه و برگشتیم نجف.

 

پیادۀ رویِ خیلی راحتی بود. بیشتر وقتا هم «آقا رسول» زحمت کوله رو می کشید. خودش مایل بود که این کار رو بکنه. خدا خیرش بده.

رسیدیم کربلا،

اما اون حس و حالی که تو دو سفر قبلی موقع رسیدن به کربلا بعد از پیاده روی داشتم رو نداشتم،

نمیدونم،

شاید به خاطر این بود که دو سه روز قبلش کربلا بودم،

شایدم به خاطر اینکه تو مسیر اذیت نشدم،

نه پاهام تاول زد و باد کرد، نه از کَت و کول افتادم، نه آفتاب سوخته شدم و...

هرچی بود، با خودم گفتم دیگه این کارو تو سفرهای بعدی انجام نمیدم...

قبلش نمی رم کربلا و کوله ام رو خودم به دوش می کشم...

از اون موقع تا حالا، هنوز قسمتم نشده برم کربلا...

اللهم ارزقنا...

 

خاطرۀ سوم: صف بی صف!

 

گاهی تو مسیر پیاده روی، با صف های بسیار طولانی مواجه می شدیم!! وقتی حرکت می کردیم به جلو، متوجه می شدیم که این همه آدم تو صف «کباب ترکی» یا «مرغ بریون» یا «کوبیده» و «جوجه» و غذاهای اینطوری واستادن.

 

اصلا خوشم نمیومد که بخاطر غذا تو صف واستم، اونم صفهایی به این طول و درازی...

از این گذشته، این کار رو با روح سفر ناسازگار می دونستم!

درسته که اون میزبان عراقی می خواد برای زوّار کم نذاره، اما به هر حال ما داریم با پای پیاده، جا پای کاروانی میذاریم که بهشون غذا نمیدادن تا بچه هاشون از فرط گرسنگی به مردم شهرها و آبادیها دست دراز کنن، (که البته داغش رو به دل دشمن گذاشتن)، درست نیست که من هر وقت غذایی دیدم و حتی اگه گرسنم نبود بگیرم و برای هر غذای لذیذی تو صف واستم و...

 

برای همین تصمیم گرفتم که از جایی غذا بگیرم که یا اصلا صف نداره، یا اگه بود صفش خیلی کوچیک باشه تا معطّل نشم.

به همین خاطر، معمولا غذاهای ساده تر نصیبم میشد، مثل «فلافل» و «قیمه عراقی» و «لب لبی» و «نون داغِ خالی» و...

 

گاهی وقتا هم البته اتفاقات جالبی می افتاد.

مثلا داشتم تو لاین سمت چپ (که خلوت تره) حرکت می کردم که یه آقایی، کارتن به سر از سمت راست اومد و یه کم جلو تر از من واستاد و کارتونشو گذاشت زمین و بلند داد زد: «پیتزا پیتزا، زائر پیتزا»...

یه پیتزا ازش گرفتم و ردّ شدم و به عقبم که نگاه کردم دیدم زن و مرد دورش حلقه زدن...

 

یه بارم سر صبح که هنوز هوا گرگ و میش بود تو همون سمت راست حرکت می کردم و منتظر بودم یه صبحانه ای از راه برسه.

معمولا صبحانه کمتر پیدا می شد و مثل نهار و شام زیاد نبود.

شنیدم یه صدای خیلی نزدیک گفت «تخم مرغ، تخم مرغ»...

یه آقای عربی، با کت و دشداشه و دستار قرمز به سر، جلوی یه ظرف بزرگ نشسته بود و یه سبد نونم کنارش بود.

فکر کردم تخم مرغ آبپزه که با نون به زوّار میده.

رفتم جلوش واستادم،

یه نون برداشت و دست بزرگ و سیاهش رو کرد تو ظرف و یه مشت تخم مرغ پخته در آورد و در حالیکه از دستش روغن می چکید گذاشت لای نون و به طرفم دراز کرد!

یه لحظه موندم که بگیرم یا نه؟

توقع این رو نداشتم!

با اصول بهداشتی اصلا سازگاری نداشت...

(اونم منی که تقریبا مراعات می کردم و مثلا برای چای، فقط از اونجاهایی که تو لیوان یکبار مصرف میریختن چای می خوردم...)

اما خب، اگه نمی گرفتم و همینطوری رد میشدم، قطعا بنده خدا ناراحت میشد! و من باعث ناراحتیش می شدم...

این شد که ازش گرفتم و یه «مشکور حبیبی» گفتم و رفتم...

مردد بودم که بخورم یا چی کارش کنم؟! 

که در نهایت خوردم و اتفاقا سر صبحی خیلیم چسبید.

جاتون خالی.

بالاخره تو پیاده روی، باید برای همچین مواقعی هم آماده باشیم...

 

خاطرۀ چهارم: عکس؛ گوشی

 

تنها عکسی که تو سفر اول گرفتم، تو یکی از موکبای بچه های ایرانی بود که عکس فوری می گرفتن. سه تایی واستادیم و عکس گرفتیم و الان نمیدونم سرانجام اون عکس چی شد؟! دست کیه؟! (تازه الان با مرور خاطرات بود که یادم اومد عکسی در کار بوده و إلّا تو سالهای گذشته اصلا یادم نبود. شمارۀ اون رفقا هم تو گوشی قبلی بود که ازم قاپیدن: لینک).

 

سفر دوم هم که خودم بودم و خودم، از اون طرف هم دقیقۀ نود رسیده بودم و شرایط اصلا مهیّای عکس و عکاسی نبود.

 

سفر سوم اما از این جهت کلّا متفاوت بود. انگار هرچی عکس که تو سالهای قبل نگرفته بودمو قرار بود یه دفعه  تو این سفر بگیرم.

البته بازم من عکس نمی گرفتم، «آقا رسول» زحمت عکاسی رو هم می کشیدن. با اون گوشی جدیدی که خریده بودن و کیفیت دوربین عالیی که داشت.

البته این گوشی تو روزهای اقامت در کربلا و بعد از پیاده روی گُم شد و شاید هم...

به هر حال، همۀ عکسامون از دست رفت، جز چندتایی که قبلا به گوشی «آقا سید» ارسال شده بود.

سهم من از اون همه عکس، فقط یکی بود که هنوز دارمش الحمدلله.

 

#اربعین

#خاطره_کده

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۹/۰۷/۱۶
محمد هادی بیات

اربعین

نظرات (۱)

۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۷:۲۶ میرزا مهدی

خیلی دوست داشتم. خیلی ممنون.

عجیب احساس میکنم تو سفر شبیه شما رفتار کردم اغلب موارد. مخصوصا خاطره سوم

پاسخ:
من از شما ممنونم بابت راه انداختن این چالش زیبا و دوست داشتنی.

جالبه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
محمد هادی بیات