محمد هادی بیات

ما مدّعیان صف اوّل بودیم...

۸ مطلب با موضوع «پیشنهاد کده» ثبت شده است

چهارشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۹، ۱۰:۳۶ ب.ظ

خداحافظ، نهج البلاغۀ عزیز!

به گمونم پنجم ابتدایی بودم.

تو مسجد، کنار قفسۀ کتابها نشسته بودم و برای خودم قرآن میخوندم...

 

در همین حالت بودم که یک دفعه وجدانم از خواب غفلت بیدار شد و اومد سراغم و بهم گفت:

«محمد هادی! جنابعالی الان 10، 11 سال از خدا عُمر گرفتی، بعد تا حالا حتّی یکبار هم «نهج البلاغه» امیرالمؤمنین(علیه السّلام) رو باز نکردی؟!! آخه به تو هم میشه گفت بچه شیعه؟! تو نخونی کی بخونه؟! اومدیم و فردا پس فردا افتادی مُردی؛ میخوای نخونده بمیری؟!...»

و خلاصه اینقدر گفت و گفت و گفت، تا اینکه فی المجلس تصمیم گرفتم از قفسۀ کنارم، یه نهج البلاغه بردارم و تا تنور داغه، نون رو بچسبونم و شروع کنم به خوندن...

طبیعتا مثل هر کتاب دیگه ای که آدم از اوّلش شروع میکنه، منم از اوّل کتاب (یعنی خطبۀ 1) شروع کردم به خوندن. (فکر کنم اون موقع نمیدونستم که نهج البلاغه از سه بخشِ خطبه ها، نامه ها، و کلمات قصار ـ یا همون حکمت ها ـ تشکیل شده).

 

البته چون معنای عبارتهای عربی رو نمی فهمیدم، گفتم از ترجمه اش شروع میکنم.

امّا چشمتون روز بد نبینه،

هرچی میخوندم، بیشتر نمی فهمیدم!!

همون ترجمه رو میگما!!

هِی چند خط که میخوندم، ورق میزدم ببینم کی این خطبه تموم میشه؟! میدیدم نه بابا! حالا حالا ها ادامه داره و مدام بر نفهمی اینجانب داره افزوده میشه.

 

دیدم اینجوری که نمیشه، من که نمی فهمم آقا چی می فرماین!

حتّی وجدانمم که تا چند لحظه پیش همش داشت بهم بد و بیراه میگفت، یه گوشه کِز کرده بود و سَرِش رو انداخته بود پایین و هیچی نمیگفت که انگار مگه من گفتم بخونی؟!!

البته منم به روش نیاوردم و چیزی نگفتم، فقط نهج البلاغه رو بستم (و احتمالا بوسیدم) و گذاشتم تو قفسه، به امید روزی که عقلم برسه و بتونم بخونم.

ولی اگه هیچی نداشت، لا اقل دیگه عذاب وجدان نداشتم و اتفاقا وجدانم بهم حق میداد که چرا تا حالا نهج البلاغه نخوندم.

...

بعدها که دو سه سالی از عمر طلبگیم گذشت، دوباره وجدانم اومد سراغم و گفت: «حالا که دیگه عربی بلدی! عقلتم که لابد باید زیاد تر شده باشه! نه؟ نمیخوای شروع کنی؟!...»

دیدم راست میگه طفلکی.

 

این دفعه، عزمم رو جزم کردم که هرطور شده بخونمش.

اوّل یه مدّتی دنبال نهج البلاغۀ مورد علاقه ام گشتم: ترجمۀ فیض الاسلام، چاپ قدیم، یک جلدی، با خطّ طاهر خوشنویس!

چاپ جدیدش (6 جلدی، با خطّ کامپیوتری) به راحتی پیدا میشد، امّا اونی که من میخواستم، نه.

آخر سر، به لطف خدا از یه کتابفروشیی که اصلا فکرشم نمیکردم، پیداش کردم.

البته دست دوّم بود، ولی صاحب قبلی انصافا نو نگهش داشته بود!!

همونم غنیمت بود، خریدمش و اوّل با سلیفون (مثل بقیه کتابام که جلد گالینگور دارن) محکم جلدش کردم و شروع کردم به خوندن...

باز هم از خطبۀ اوّل،

 

و با کمال تعجّب...

باز هم احساس میکردم که نمی فهمم!!!

ولی این دفعه هرطور که بود، از سدّ خطبۀ اوّل گذشتم، و وارد خطبۀ دوّم، سوّم، چهارم و... شدم و دیدم نه! انگار همۀ خطبه ها مثل اوّلی نیستن!!

انگار فقط اوّلی رو آقا برای از ما بهترون گفته ان! بقیه برای عوّام الناسی مثل من هم قابل فهمه!

این شد که مطالعه کتاب شریف نهج البلاغه، به خوبی و خوشی ادامه پیدا کرد...

...

بعد ها از یکی از اساتید بزرگوار نکات خیلی خوبی راجع به روش مطالعه نهج البلاغه شنیدم.

امّا یکی از جالب ترین نکاتی که ایشون فرمودن، و من اون رو قبلا با گوشت و پوست و حتّی مغز استخونم درک کرده بودم، این بود که:

 

«نهج البلاغه رو از خطبۀ اوّلش شروع نکنید!! چون یکی از عمیقترین خطبه های اعتقادی نهج البلاغه، همین خطبۀ اوّله! تا جاییکه بعضی از علمای اسلام، چند جلد کتاب عمیقِ علمی نوشتن، فقط برای فهم همین خطبه!! بنابراین ممکنه هنوز شروع نکرده، پشیمون بشید و فکر کنید که کلّ نهج البلاغه همینطوریه و چون نمیفهمید، بذاریدش کنار.

بطور کلّی، اگه فهم خطبه های توحیدی نهج البلاغه براتون سنگینه، هیچ اصراری نیست که اونها رو بخونید، رد شید برید خطبۀ بعدی!

و البته اگه از قسمت سوّم نهج البلاغه (حکمتها)، که ساده تر هست، شروع کنید، خیلی بهتره»

 

نهج البلاغه انصافا کتاب شیرینیه و خوندنش بسیار لذّت بخشه؛

امّا اگه تا حالا خوندنش رو شروع نکردین، بهتون پیشنهاد میکنم که اول از همه یه ترجمۀ رَوون و خوب انتخاب کنید؛ بعدشم یا از حکمتها شروع کنید، و یا اگر هم میخواین از اول کتاب بخونید، اصراری به خوندن خطبه های توحیدی (مخصوصا خطبه اول) نداشته باشید.

#خاطره_کده

#پیشنهاد_کده

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۹ ، ۲۲:۳۶
محمد هادی بیات
شنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ق.ظ

جزوه ی هیجانی!!

چند روز پیش برای مرور کتابِ «علوم قرآنی» آیت الله معرفت، جزوه ای رو از اینترنت دانلود کردم که خیلی خیلی ازش خوشم اومد.

 

بعضی مطالب رو طوری نوشته بود، که تا حالا نظیرش رو ندیدم!

طوری که هر چند لحظه یکبار، یه انرژی مضاعف بهت میداد برای خوندن مطالب بعدی!

 

تنها چیزی که باعث شد اینقدر از جزوه اش خوشم بیاد، اینه که نویسنده مطالبی که برای خودش جدید و جالب و قشنگ بوده و از خوندنش لذّت برده و ذوق کرده رو، با همین ذوق و شوق نوشته!!

یعنی دقیقا ذوق و شوقش از فهم این مطلب رو هم نوشته بود!!

 

سرتون رو درد نیارم، به چند موردش اشاره میکنم:

 

* «یعنی باریکلا به «حُذَیفه»! شادی روحش واقعا فاتحه بخونید! اگر این مرد نبود، الان چند نوع قرآن داشتیم :( ، بانی یکسان کردن مصحف ها بود.»

* «چقدر جالب! اشکم در اومد! پنج نفر از قرّاء هفتگانه، ایرانی الأصل هستند!! (یعنی قاری های عرب، دارن به قرائت ما میخونن!!»

* «جلّ الخالق! یکی از رموز حروف مقطّعه اینه که بیشترین حرف تکرار شده در آن سوره، همان حروف مقطّعه ابتدای سوره است؛ مثلا تکرار قاف در سورۀ «ق».»

* «جلّ الخالق! علاّمه طباطبایی: سوره ای که با «المص» شروع شده، از نظر محتوا، جمعِ دو سورۀ «الم» و «ص» است! و «المر» نیز جمعِ «الم» و «الر» است!»

و...

 

این مدلی نوشتن، باعث میشه مطالب بیشتر تو ذهن آدم بمونه.

این که آدم تعجّب یا شوق یا لذّت یا غرور و یا هر احساس دیگه ای که نسبت به بعضی مطالب خاصّ که میخونه رو کنارش بنویسه؛ باعث میشه یه داستان بین خودش و اون نوشته درست کنه (که ما طلبه ها بهش میگیم: ظرفِ مؤثّر) و این باعث میشه که به این سادگی ها مطلب از خاطر آدم نره.

حتّی خاطره انگیز هم میشه. یعنی مثلا بعد از چند سال که به نوشته ات نگاه کنی، میفهمی که اون موقع کدوم مطالب برات خیلی جدید بوده و از دونستنش کیف کردی!

 

(گرچه، من بشخصه، اگه قرار باشه جزوه ام رو تو فضای عمومی منتشر کنم، اینطوری نمی نویسم، امّا چه اشکالی داره که آدم لا اقل برای خودش اینطوری بنویسه؟!)

#خاطره_کده

#پیشنهاد_کده

___________________

[1] الجنّ: 18، «و همانا مساجد(هفت عضو بدن انسان که باید وقت سجده به زمین برسد) از آن خداست، پس احدى را با خداوند مخوانید.»

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۱۸
محمد هادی بیات
دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۰۱ ب.ظ

دوران پارچه نویسی (خاطره دوم: خودش کجاست؟)

بعد از دو سال و نیم یا سه سال شاگردی تو مغازۀ پارچه نویسیِ «آقا سید حسن» [لینک]، با خالی شدن مغازۀ سر کوچمون، تصمیم گرفتم مستقل بشم و مغازۀ خودم رو داشته باشم.

 

تک و تنها رفتم سراغ جور کردن وسایل. از رنگ و پارچه و قلمو گرفته، تا میز تحریر و تختۀ پارچه نویسی و...

اول از همه، چند تا کار برای خودم نوشتم و تو مغازه و بیرون نصب کردم و یه تابلوی فلزی نسبتا بزرگ هم نوشتم که گوشۀ پیاده رو و کنار خیابون به درخت تکیه اش میدادم (که خیلی وقتا باد، ناجوانمردانه تابلومو با صورت میزد زمین و دادِش رو در میاورد).

 

صبح تا ظهر میرفتم دبیرستان و ظهر تا شب هم در مغازه بودم که البته خوشبختانه سریع خوردم به تابستون و صبح تا شب دیگه در مغازه بودم.

 

ماهی 50 هزار تومن اجازه میدادم که البته فکر کنم همینقدر هم درآمد نداشتم.

کلاّ برای تجربه اش مغازه زده بودم و فکر اقتصادی نداشتم.

 

نوجوون بودم و هنوز شکل و قیافه ام مردونه نشده بود.

چند بار پیش اومد که مشتری میومد مغازه، و قبل از اینکه سفارش بده، می پرسید: «خودش کجاست؟»

منم با خنده ای به همراهِ چاشنی غرور نوجوونی می گفتم: «خودش خودمم!»

بنده خدا مردّد میشد که سفارشمو به این بچه بدم بنویسه یا چی؟ که یه نگاهی به کارام مینداخت و تصمیم میگرفت ریسک کنه و سفارش بده. که البته منم سعی میکردم پشیمونش نکنم.

گرچه مغازه داری من عمر خیلی خیلی کوتاهی داشت؛ شاید 3 یا 4 ماه!

چون تابستون که تموم شد، من دیگه نه دبیرستانی بودم، نه مغازه دار؛ طلبه شده بودم، بدون اینکه اول تابستون چنین تصمیمی داشته باشم.

امّا همین عمر کوتاه کاسبیِ نصف و نیمه، برام خاطرات و تجربه های شیرینی به جا گذاشت.

حسّ خیلی خوبی داشت.

هیچکدوم از بچه های هم سنّ و سال من، مغازه دار نبودن و چنین هنری نداشتن!

اینکه بلا فاصله بعد از مدرسه و خوردن ناهار، کلید بندازی و با «بسم الله...» در مغازه ات رو باز کنی، فکر میکنی چند سال بزرگتر شدی. فکر میکردم یه سر و گردن از دوستام بالاترم، و خب خیلی اعتماد به نفس بهم میداد.

 

البته هنوز هم خطاطی رو رها نکردم و گاهی کاغذی سیاه می کنم.

 

پ.ن: قدیما خیلی از بچه ها مجبور بودن برای تامین مخارج زندگی، دوشادوش پدر خانواده کار کنن. اما الان دیگه مثل سابق نیست. فکر میکنم که خیلی خوبه اگه والدین، یه برهه ای بچه هاشونو بفرستن سر کار. یه  کاری که نسبتا بهش علاقه داشته باشن و تا حدّی هم استعداد. من که از سر کار رفتن جز خوبی چیزی ندیدم.

#خاطره_کده

#پیشنهاد_کده

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۹ ، ۲۳:۰۱
محمد هادی بیات
سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۲:۳۳ ب.ظ

«نوای یاس»

چشم اندازشون، «اجرای سرود ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است در حضورشان، به همراه همه ی اعضای شرکت کننده در این گروه درسال های فعالیتش، ان شاءالله»؛

و باورشون «نشر نام آل الله (سلام الله علیهم)، بدون استفاده از آلات موسیقی و بوسیله اشعار مناسب».

 

گروه فرهنگی مذهبی «نوای یاس» رو میگم، که انصافا کارهای بسیار زیبا و فاخر و پرمحتوایی تولید کردن؛ که از بین اونها، این موارد رو پیشنهاد میکنم:

1. «آرومم کن»، واگویه ای از حسرت زیارت کربلا

2. «مستور»، روایت زلزله ای مهیب در مدینه پس از شهادت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و اعجاز امیرالمومنین (علیه السلام)

3. «ماه تمام»

4. «بی بدیل»

5. «عرش مطلّا»

6. «نفس صبح»

7. «گره گشا»

8. «شوق روزگارتو»

9. «پا بوس طوس»

10. «درّ نجف»

11. «کجایی فاتح خیبر»

12. «عالم تاب»

 

#پیشنهاد_کده

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۲:۳۳
محمد هادی بیات

می خواستم راجع به اربعین مطالبی بنویسم که دیدم آقای «میرزا محمد» چالش خوبی رو راه انداختن برای نقلِ خاطرات سفر اربعین. لذا تصمیم گرفتم با نقل چند خاطره در این چالش زیبا شرکت کنم:

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۹ ، ۱۰:۰۰
محمد هادی بیات

تو یه مستندی که راجع به یه «کمپ ترک اعتیاد» بود، معتادی رو نشون می­داد که قراره ترک کنه.

در لحظۀ اول ورودش به کمپ ازش امضا و اثر انگشت می خواستن بگیرن،

بهش گفتن: ببین! قراره اینجا کلّی سختی بکشی، اگر مَردِشی انگشت بزن. چند هفته نه گوشی داری نه مواد نه هیچی...

قبول کرد و انگشت زد...

 

تو حال ترک کردن که بود خیلی درد می کشید، عرق می کرد، تب می کرد حتی چند بار تشنج کرد! مدام آب یخ روش می ریختن و خلاصه دو هفته به همین منوال رفت تا کم کم به حالت طبیعی برگشت.

البته کسی هم بود که کم آورد و انصراف داد و از کمپ رفت...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۹ ، ۱۶:۴۰
محمد هادی بیات
پنجشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۹، ۰۹:۴۳ ب.ظ

مرشد چلویی

«نگاه» روی «دل» خیلی تأثیر داره.

به «چی» و به «کی» نگاه کردن خیلی مهمه.

وقتی به بنده های خوب خدا که نگاه میکنیم، دلمون میخواد؛

تَه دلمون یه حسرتی می خوریم؛

از عقب بودن خودمون ناراحت می شیم؛

یه آرزویی می کنیم؛

به خدا میگیم خدایا، ماهم دوست داریم اینطوری بشیم؛

و این خواستن قطعا تأثیر داره، چون از ته دل بوده و حسرت نداشتنش رو خوردیم.

 

اگه دلتون برای دیدنی که روی دلتون تأثیر بذاره تنگ شده،

اگه دلتون برای خواستن چیزای خوب تنگ شده،

پیشنهاد میکنم تماشای مستند «مرشد چلویی» رو از دست ندین.

لینک دانلود:  http://www.doctv.ir/Program/155507

#پیشنهاد_کده

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۹ ، ۲۱:۴۳
محمد هادی بیات
چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۶ ب.ظ

دفترچۀ فراموش شده

سالها پیش یه عادت خوبی داشتم، 

همه چیو می نوشتم،

درد دل هام رو می نوشتم، 

از خودم ناراحت بودم می نوشتم،

برنامه ها رو می نوشتم،

آرزوهامو می نوشتم،

با خدا توش حرف می زدم،

خودمو دعوا می کردم،

و...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۹ ، ۲۰:۵۶
محمد هادی بیات
محمد هادی بیات